محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1577
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شده بود ، و متابعان او بسيار گشته بودند ، و از هر سو او را رسولان همى آمدند . پس خبر به عمر بن هبيره برداشتند . ميسره را بخواند ، و با آن غريبان و رسولان كز شهرها آمده بودند ، و ايشان را بپرسيد كه : شما چه مردمانيد ؟ گفتند : ما بازرگانانايم از هر شهرى ، و اينجا آمده ايم به بازارگانى . گفت : پس اين چه مذهب است كه همى شنوم كه شما داريد ، و به اسامى ديگرى همى دعوت كنيد ؟ گفتند : ما خبر نداريم ، و ما به طلب نان مشغوليم . گفت : گواهى كه دهد كه شما بازرگانانايد ؟ گفتند : همه مهتران عراق كه ما را شناسند گواهى دهند و دانند كه ما بازرگانانايم . پس آن مهتران كه ايشان گفتند ، خود به دست ايشان اندر بودند ، و بيامدند و گواهى دادند كه ايشان بازارگاناناند ، و اندر ايشان تهمت نيست . پس عمر ايشان را دست بازداشت . و ايشان از عراق سوى محمّد بن علىّ بن عبد الله عبّاس آمدند . و اندر اين سال صد و چهار محمّد را پسرى آمد ، و را عبد الله نام كرد ، و كنيت او ابو العبّاس ، و لقبش سفّاح . و نخستين كسى از بنى عبّاس كه به خلافت نشست او بود . عمر بن هبيره داد و عدل بگسترد و بنشست به كوفه . و بدان وقت بغداد نبود ، و جاى بغداد دهى بود كه آن را ساباط گفتندى . و ميان كوفه كوشكى بنا كرد با ميان ساباط بر نيمهء راه ، و اكنون شهرى گشته ، و آن را قصر هبيره گويند ، ميان بغداد و كوفه ، و حجّاج آن را منزل كنند كه آن جاى خوش است . و حجّاج بن يوسف [ را ] مذهبى بود كه هر كه مسلمان شدى از جهود و گبر و ترسا و مغ ، جزيت از وى برنداشتى و گفتى جزيت خراج است . و چون بر كردنى لازم شد و اندر ديوان سلطان مثبت شد ، اگر آن كس از دهى به دهى شود ، آن از وى نيفتد و از گردن وى برنخيزد ، هم چون خراج كه بر زمينى لازم شده باشد ، و هر كه آن زمين را بخرد آن خراج بر وى لازم شود . علما و فقهاى عراق با اين سخن با او مناظره كردند و حجّتها بر او لازم كردند ، نپذيرفت ، و مردمان بناچار بدان [ 354 b ] تن اندر دادند ، و به روزگار او چنان شد كه از جهود و ترسا و گبر هيچكس به دين اسلام اندر نيامدند و گفتند : يك بار كه خراج مىبايد داد ، بارى دين خويش را دست باز نداريم . و علما ايدون گفتند كه حجّاج بدين مذهب آن خواست تا راه مسلمانى بر خلق ببندد تا هيچ كافر به مسلمانى اندر نيايد ، و همه مذهبهاى آن ملعون حجّاج يك از دگر زشتتر بود . پس حجّاج بمرد ، اين مذهب از عراق برخاست ، و كس اين نيز نگفت و نپسنديد . و هر كه به مسلمانى اندر آمد جزيت از او بيفگندند ، و خلقى بسيار از مغ و جهود و ترسا ، از